خلم
زبان مبدأ: فارسی
- اسم خشم، غضب.
- اسم گل تیره چسبنده.
- اسم خلط غلیظی که از بینی آدمی و جانوران ریزد؛ آب بینی ستبر.
- اسم کفر جهل است و قضای کفر علم -- هر دو یک کی باشد آخر خلم و حلم. (مولوی)
- اسم ایمنان را من بترسانم بهخلم -- خائفان را ترس بردارم ز حلم. (مولوی)
- اسم خلم بهتر از چنین حلم ای خدا -- که کند از نور ایمانم جدا. (مولوی)
- اسم تا کی آرم رحم خلم آلود را -- ره نمایم علم حلم اندود را. (مولوی)
- اسم دو جوی روان در دهانش ز خلم. (شهید بلخی)
- اسم زآن خلم و زآن بفج چکان بر بر و بر روی. (شهید)
- اسم همان کز سگ زاهدی دیدمی -- همی بینم از خیل و خلم و خدو. (عسجدی)
- اسم عدو را خیال سر تیغ تو -- ز بینی کند مغز بیرون چو خلم. (شمس فخری)
- اسم قصبه ای از توابع بلخ در سرحد بدخشان که به ده فرعون اشتهار دارد. (ناظم الاطباء)