غزل شمارهٔ ۴۹۱

غزلیات

خاک نشینی است سلیمانیم
دست بود افسر سلطانیم

هست چهل سال که میپوشمش
کهنه نشد جامه عریانیم

جوش سرشکم بمقام وداع
جمعم و سرگرم پریشانیم

نسخه گرفتست نظام جهان
از نسق بیسر و سامانیم

خاک تواضع ز ازل ریخته
دست قضا بر خط پیشانیم

روی نیاز از همه سو تافتم
قبله نفهمیده مسلمانیم

بخت ز آغوش من انگیخته
همچو صدف باعث ویرانیم

در دهن از روزه حرمان من
نیست جز انگشت پشیمانیم

من ز سواد سخنم چون کلیم
نه همدانی و نه کاشانیم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}