شمارهٔ ۱۳۲

غزلیات

درآمد از در ارباب خرقه ناگه دوست
برآمد از دل درویش خسته الله دوست

چو آفتاب نشست و چراغ ها افروخت
درون خلوت دلها به روی چون مه دوست

به رهگذار دل و دیده سیلهاست ز خون
چگونه بگذرد ای دوستان برین ره دوست

گرت ز ذوق درونی نهفته حالت هاست
گمان مبر که ز خال تو نیست اگه دوست

بگو نشین به دلت درد و ناله چون برخاست
که درد می کند آنجا مقام و آنگه دوست

مریض عشق به عمر دوباره شد مخصوص
به پرسشی چو قدم رنجه کرد که که دوست

کنند پرسش من دوستان که کبست کمال
درون جان نو بالله جیپ و تالله دوست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}