شمارهٔ ۶۷

غزلیات

دلم ز شوق رخت بی سرو سامان است
جان ز سودای سر زلف تو سرگردانست

عالم از پرتو حسن تو نماید روشن
همه ذرات ز مهر رخ تو تابانست

بخدا هرکه دلیلی طلبد گو بخود آ
یار پیداست چه محتاج دگر برهانست

وه چه رخسار و چه حسنست و چه ناز و شیوه
که دل و جان جهان جمله درو حیرانست

هر زمان تازه جمالی بنماید رخ دوست
زانکه حسن رخ او بیحد و بی پایانست

شاهد حسن تو از پرده ذرات جهان
چون عیان گشت نگویی که چرا پنهانست

هرکه صاحب نظر آمد چو اسیری بیند
که جهان پرتو خورشید رخ جانانست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}