شمارهٔ ۶۸

غزلیات

باکوی تو از روضه رضوان نتوان گفت
با روی تو از حور و زغلمان نتوان گفت

از عاشق دیوانه مجوئید سلامت
با بیخبران از سر و سامان نتوان گفت

با زاهد بی ذوق مگو سر اناالحق
اسرار سلاطین چو بعامان نتوان گفت

خورشید صفت ز آینه جمله ذرات
چون گشت عیان روی تو، پنهان نتوان گفت

درد دل عاشق نشود به بمداوا
با درد و غم عشق ز درمان نتوان گفت

حسن تو ندانم به چه تشبیه توان کرد
خورشید جمالت مه تابان نتوان گفت

عاشق ز غم عشق چو شد بی دل و بی دین
باوی دگر از کفر و ز ایمان نتوان گفت

دلدار که پیمان شکن و جور و جفا خوست
باوی سخن از مهر و ز پیمان نتوان گفت

جانا چه کند چاره این درد اسیری
چون حال و دل خویش بجانان نتوان گفت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}