شمارهٔ ۷۵۳

غزلیات

صد جان ز لبت به وام گیرم
تا پیش تو دم به‌دم بمیرم

چندان‌که به‌خویش می‌کنم فکر
جز فکر تو نیست در ضمیرم

ای دوست که پند خواهی‌ام داد
خاموش که دشمنت نگیرم

صد دل دهمش اگر پذیرد
گونید به بار دلپذیرم

بی‌زلف و رخش نمی‌توان بود
چون نیست ز جان و سر گزیرم

در غارت غمزه‌هاش کردند
ترکان سیاهدل اسیرم

زد غمزه سوی کمال و می‌گفت
افسوس که حیف رفت نیرم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}