شمارهٔ ۸۱۱

غزلیات

یار اشکم دید و شد بر من رحیم
سائلان را دوست میدارد کریم

بر بناگوشت ز مسکینی دو زلف
هر دو می افتند بر بالای سیم

چشم مستت ترک یک لخت است لیک
دل به تیغ غمزه می سازد دو نیم

زان سر زلف و دهان دل خون شدست
خون شود چون دال پیوندد به میم

کس نشد از چشم و زلفت مستفید
کاین سواد نادرست است آن سقیم

مشورت کردند با هم صبر و غم
آن سفر کرد اختیار این شد مقیم

نیست همدم جز به درد و غم کمال
خوش بود صحبت به یاران قدیم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}