شمارهٔ ۱۲۱

غزلیات

کجا رفتند یارانی که بودند
چنان رفتند پنداری نبودند

چو خورشید و قمر در روز و در شب
جمال خویشتن را می ستودند

ز چشم ما نهان گشتند و رفتند
ندای ارجعی کزحق شنودند

نصیب اندرون کز غیب بودند
در آن حضرت کنون اندر شهودند

به اصل خویشتن گشتند راجع
بباغ وصل جانان در خلودند

همه جسمی نهادند از من و تو
عدم رفتند و در عین وجودند

تو هم کوهی بر افشان نیم جانرا
چو از رخ جعد مشکین را گشودند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}