شمارهٔ ۴۰

غزلیات

دلبرا دوش در آن عیش منت یاد نبود
که دل بنده ز بند غمت آزاد نبود

اگر از صحبت من یاد نیاوردی هیچ
آخر ای سنگدل از عهد منت یاد نبود

شرم روی من و خشم آوری خلق مگیر
شرمت از آن همه بد کردن و بیداد نبود

سنگ خارا ز دلت به که در آن شادیها
رحمتت بر من دلخسته ناشاد نبود

بر ره گفت تو رفتیم و همه بود خلاف
عهد تو نیک بدیدیم و به جز باد نبود

رفت بنیاد دل ما و از آن بود همه
که بر امید من و قول تو بنیاد نبود

دل ز شاگردی مهر تو بلا دید بلا
لاجرم دید و در کار خود استاد نبود

شهری از ناله و فریاد من آگاه شدند
خود ترا هیچ خبر زان همه فریاد نبود

پیش شیرین لب تو گر پسر همگر مرد
او دراین راه به از خسرو و فرهاد نبود

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}