مجد همگر
شمارهٔ ۵۴۹
رباعیات
آمد بنشست، گفت: «برخیز و برو!
مستی و دمید صبح، برخیز و برو!»
لب بر لب من نهاد و میگفت به راز:
«کای یار دلاویز، میاویز و برو!»
مجد همگر
رباعیات
آمد بنشست، گفت: «برخیز و برو!
مستی و دمید صبح، برخیز و برو!»
لب بر لب من نهاد و میگفت به راز:
«کای یار دلاویز، میاویز و برو!»
{{ metaLine }}
موردی نیست.
خالی است.
موردی یافت نشد.
فال حافظ
نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.
{{ line }}
{{ poem.plain_text }}
{{ poem.poet_nickname }}
کتاب: {{ poem.category_title }}
{{ line }}
{{ poem.plain_text }}
نظرات
هنوز نظری تأیید نشده.
{{ c.body }}