مجذوب تبریزی
شمارهٔ ۳
غزلیات
بیشوق تو کی واقف اسرار توان بود
بیلطف تو کی از تو خبردار توان بود
مشغول تو در کعبه و بتخانه توان گشت
در ذکر تو با سبحه و زنار توان بود
با درد تو از منت کونین توان رست
با کوه گران تو سبکبار توان بود
از لذت دیدار تو گر سیر توان شد
در حلقه مستان تو هشیار توان بود
دانسته به دام تو فتادیم که چون دام
پیش تو به صد دام گرفتار توان بود
در راه تو چون کار به افتادگی افتد
پیش همه کس در همه کار توان بود
رنجور تو حال دل رنجور تو داند
با درد تو از درد خبردار توان بود
با شوق دل افروز تو مجذوب توان گشت
با نور رخت قاسم انوار توان بود
مجذوب ببازی گذر عمر و تو خشنود
از عمر چرا این همه بیزار توان بود
نظرات
هنوز نظری تأیید نشده.
{{ c.body }}