محمد بن منور
حکایت شمارهٔ ۹۱
فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
در آن وقت کی شیخ بنشابور بود کسی کوزۀ آب بوی آورد و گفت بادی بر اینجا دَم از بهر بیماری. شیخ بادی برآن کوزه دمید و از آن مرد بستد و بخورد. مرد گفت ای شیخ چرا چنین کردی؟ گفت این باد کی برینجا دمیدیم درکَون این شربت کسی جز ما نکشد اکنون فردا بازآی تا باد شفا بدودمیم.
نظرات
هنوز نظری تأیید نشده.
{{ c.body }}