مسعود سعد سلمان
شمارهٔ ۱۷ - در حق یار رگ زده گوید
شهرآشوب
چو راست گشت بر اکحلش نشتر فصاد
گل گداخته دیدم کز آن میان بچکید
نه خون بد آنکه تو دیدی میان زرین طشت
سرشک دیده آهن بدو کزان بچکید
مسعود سعد سلمان
شهرآشوب
چو راست گشت بر اکحلش نشتر فصاد
گل گداخته دیدم کز آن میان بچکید
نه خون بد آنکه تو دیدی میان زرین طشت
سرشک دیده آهن بدو کزان بچکید
{{ metaLine }}
موردی نیست.
خالی است.
موردی یافت نشد.
فال حافظ
نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.
{{ line }}
{{ poem.plain_text }}
{{ poem.poet_nickname }}
کتاب: {{ poem.category_title }}
{{ line }}
{{ poem.plain_text }}
نظرات
هنوز نظری تأیید نشده.
{{ c.body }}