شمارهٔ ۵۰ - در حق دلبر نقاش بود

شهرآشوب

بخواست کاغذ و برداشت آن نگار قلم
مثل صورت خود را برو کشید رقم

چنان نگاشت تو گفتی که کاغذ آینه بود
پدید گشت در او روی آن بدیع صنم

قلم چو صورت او دید شد بر او عاشق
ز چشم خویش ببارید همچو باران نم

گهی ز مهر ببوسیدش آن لب چو عقیق
گهی به مهر درآویخت زان دو زلف به خم

چو من نوان و خروشان و زرد و لاغر گشت
هزینه کرد بر او هر چه چیز داشت قلم

چو چهره بگشاد آن دلربای صورت را
پدید کرد ز شنگرف هر چه بد مبهم

قلم ز انده هجرانش خون گریست همی
بدانگهی که جدا خواستند گشت از هم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}