شمارهٔ ۱۴۷

غزلیات

چو یاد خوی تو آید در آتش سخنم
گذارم آن که بسوزد ز شعله‌اش دهنم

هر آن که سوز درون مرا کند انکار
عجب کند که ببیند به غیر پیرهنم

پس از وفات من از داغ عشق خواهی یافت
که رسته لاله خونین ز دامن کفنم

گهی شهاب و گهی از شهاب می سوزم
فرشته باشم و در اوج دست اهرمنم

درآن بهار که هرگز خزان نیابد دست
منم که زمزمه آموز بلبل چمنم

بگیر دست من ای باغبان که در این باغ،
ز پا فتاد سرو و شکسته سمنم

به پارس زادم و نشو و نما به چین دارم
که چین نافه زلف تو خوش تر از وطنم

تو آمدی و عدم شد وجود من یکسر
در آن مکان که تو باشی گمان مبر که منم

بیاد شمع جمال تو هر سحر، افسر
میان جمع، فروزان چو شمع انجمنم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}