غزل شمارهٔ ۲۷۰۰

غزلیات

ز هر چیزی ملول است آن فضولی
ملولش کن خدایا از ملولی

به قاصد تا بیاشوبد بجنگد
بدو گفتم ملولی هست گولی

بخورد آن بازی من خشمگین شد
مرا گفتا خمش دیوانه لولی

نگوید هیچ را بد مرد این راه
مبین بد هیچ را ور نی تو غولی

بگفتم عین انکار تو بر من
نه بد دیدن بود یا بی‌حصولی

مرا گفت او تناقض‌های بینا
بود از مصلحت نه از بی‌اصولی

محالی گر بگوید مرد کامل
تو عین حال دانش ای حلولی

گهی درد که داند گه بدوزد
گهی شاهی کند گاهی رسولی

به تأویلات تو او درنگنجد
که تو هستی فصولی او اصولی

ز خود منگر در او از خود برون آ
که بر بی‌حد ندارد حد شمولی

خمش ای نفس تازی هم بگویم
دوباره لا تقولی لا تقولی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}