شمارهٔ ۱۸۳

غزلیات

عشق آمد و یکباره ز خود بی خبرش کرد
از زلف پریشان خود آشفته ترش کرد

عشق آمد و درخاطر او رنگ وفا ریخت
از حال دل غمزدگان باخبرش کرد

آن زلف که یک موی نبودش بخطا کار
عشق آمد و برهم زد و زیر و زبرش کرد

زد چنگ بدان طره موزون منظم
صد حلقه و صد سلسله بر یگدگرش کرد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}