شمارهٔ ۱۶ - ملت مغلوب

غزلیات و قصاید

شب به سرم نوبه تاخت، روز تب آمد
هر چه در این روزگار روز و شب آمد

رفته ام از دست، دسته دسته بس امسال
دست طبیبم به روی نبض تب آمد

هر چه به من می رسد، ز دست زبانست
جان من از دست این زبان به لب آمد

کس ز عزیزان، عیادتم ننماید
نوبه و تب زنده باد، روز و شب آمد

هیچ تعجب ز بی وفائی دنیا
می ننما ای که دائمت عجب آمد

بی سببت کرد عزیز بی سببت خوار
بی سببی رفت، آنچه بی سبب آمد

ملت مغلوب حق ندارد هرگز:
حق طلبد، زآنکه «حق لمن غلب » آمد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}