شمارهٔ ۲۳ - دزد پاتختی

غزلیات و قصاید

هزار بار مرا، مرگ به از این سختی است
برای مردم بدبخت، مرگ خوشبختی است!

گذشت عمر به جان کندن، ای خدا مردم!
ز دست این همه جان کندن، این چه جان سختی است؟

رسید جان به لبم، هر چه دست و پا کردم
برون نشد دگر، این منتهای بدبختی است!

رجال ما همه دزدند و دزد بدنام است
که دزد گردنه، بدنام دزد پاتختی است

رجال صالح ما، این رجال خنثی‌اند!
که از رجال دگر، امتیازشان لختی است

زنان کشور ما زنده‌اند و در کفنند
که این اصول سیه‌بختی، از سیه‌رختی است!

بمیر «عشقی » ار آسایش آرزو داری
که هر که مرد، شد آسوده، زنده در سختی است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}