شمارهٔ ۲۴۷

غزلیات

چنان شد همنشینم چشم مست فتنه‌بار تو
که آمد پیشتر از من به راه انتظار تو

کجا می می‌کشیدی با حریفان دوش، کامروزم
خبر از صحبت شب داد چشم پرخمار تو

کنی سرگشته هر دم قاصدی، گویا نمی‌دانی
که آرامی نمی‌دارد به یک جا بی‌قرار تو

چو بیرون آید از یک شرمساری این دل دشمن
کند بی‌تابیی تا بازگردم شرمسار تو

به خود صد وجه پیدا کرده‌ام هر سرگرانی را
ز بس کز سادگیها بوده‌ام امیدوار تو

به رغمت غیرپرور گر شود، خواری مکش میلی
که این فی‌الجمله یادی می‌دهد از اعتبار تو

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} گفتار · {{ coupletTotal }} بیت

گفتارها

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}