شمارهٔ ۶۲

غزلیات

هیچ دانی که چرا همنفس من بادست
زانکه راز دل من پیش کسی نگشادست

ز آب چشمی که به خون جگرش پروردم
ماجرای دل شوریده برون افتادست

پیش لعلت ز حیا آب شود چشمهٔ خضر
وز نسیمت نفس باد صبا بر بادست

کرد آزادی بالای تو سوسن زانروی
بید لرزان شده و سرو به پا افتادست

نیکبخت آنکه چنان روی مبارک بیند
ای خوش آن بنده که در دولت و شادی رادست

هر جفائی که کند داد نگویم که نداد
ور ز لعلت ندهی داد دلم بیدادست

همه از خامهٔ نقاش ازل حیرانند
زانکه در نقش رخت داد نکوئی دادست

در جهان دل به غم هندوی زلفت بستم
خرم آن کز غم و شادی جهان آزادست

یکدم از هر دو جهان قطع نظر کن ناصر
مرد آن است که دل بر دو جهان ننهادست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}