شمارهٔ ۱۴۷

غزلیات

چو دید روی تو دیده نظر نگاه نداشت
ز ره برفت دل من که رو به راه نداشت

بریخت خون دلم ترک چشم تو به خطا
وگر نه دل به جز از عاشقی گناه نداشت

ز سهم تیغ تو از خود گریختم در تو
که غیر سایهٔ لطفت دلم پناه نداشت

رخت چو آینه می‌شد ز آه من در خط
ولی ز ضعف تن من مجال آه نداشت

چو شمع سوزِ دلم پیش جمع روشن کرد
به باد رفت سرش چون زبان نگاه نداشت

دلم ز زلف زنخدان او فرو چه شد
که مست بود و شب تیره فکر چاه نداشت

گرفت ناصر روی زمین به تیغ زبان
چو آفتاب جهانگیر شد، سپاه نداشت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}