شمارهٔ ۱۵۷

غزلیات

انوار وجه توست که ارض و سما گرفت
کلِ وجودْ جودِ وجودِ شما گرفت

در نور مهر ذرهٔ‌ سرگشته محو شد
لاهوتی‌ئی ز های و هوی‌ات هوا گرفت

بلبل خروش دارد و پروانه سوز دل
این برگ خود ندارد و آن خود نوا گرفت

از زلفِ مُشکِ رنگِ تو می‌جست باد صبح
برخاست بوی و دامن باد صبا گرفت

صد تیرگی ز زلف تو در زنگبار شد
یکباره ترُکِ چشم تو راه خطا گرفت

گردی که بود از طرف ما به آب چشم
بنشانده‌ایم و دُردی صافی صفا گرفت

شکر تو گفت شکر مصری، عزیز شد
بوی تو یافت نافهٔ آهو بها گرفت

بنشانده‌‌ایم قد تو را بر کنار چشم
همواره سرو ناز کناری ز ما گرفت

ناصر مقیم حضرت الا نمی‌شود
الا کسی که ملک به شمشیر لا گرفت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}