شمارهٔ ۲۲۹

غزلیات

گر به خونریزی آن ترک ختا برخیزد
چه صواب آید و آنگه چه خطا برخیزد

قاصدی نیست که آرد خبر دوست به دوست
مگر این دوستی از دست صبا برخیزد

دیده از نور تجلی بنماید دیدار
گر ز آینهٔ دل رگ ریا برخیزد

تن من خاک در توست و به بوئی زنده‌ست
که به محشر ز سر کوی شما برخیزد

چشم فتان تو فتنه است و نمی‌داری گوش
تا نباید که به هر گوشه بلا برخیزد

مرد اگر کوه بود پای کشد در دامن
گرد باشد که به هر باد ز جا برخیزد

خاک ناصر اگر از آتش دل رفت به باد
حاش لله که ازو گرد فنا برخیزد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}