شمارهٔ ۲۳۷

غزلیات

مرا که نقش خیال تو در نظر باشد
چو بحر و کان صدف دیده پر گهر باشد

اگر به ساحل چشمم خیال تو گذرد
ز موج بحر همان به که برحذر باشد

چو خاک رهگذر افتاده‌ام، گذری کن
ترا اگر چه ز امثال ما گذر باشد

چو کوه پای به دامن کشیده‌ام، چه عجب
اگر ز خون دلم لعل بر کمر باشد

شنیده‌ام که شود خون به ناف آهو مشک
دلا مدار توقع که بی‌جگر باشد

بلای عشق قضا بود و من ندانستم
که اقتضای قضا تا بدین قدر باشد

خبر نمی‌دهد از سر وصل او ناصر
که هر که مست مدام است بی‌خبر باشد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}