شمارهٔ ۲۷۳

غزلیات

نتواند که ز خط تو سوادی خواند
هرکه یک حرف سپیدی ز سیاهی داند

من سرگشته چو سر بر خط حُکمت دارم
خامه‌وارم خط تو چند به سر گرداند

آتشی در دلم از روی تو افروخته است
آب چشمم برود آتش دل بنشاند

همه دردسرم از دست خود است، ای ساقی
بده آن باده که از دستِ خودم بستاند

گل به روی تو نماند که ندارد نوری
ماه می‌ماند و چیزیش بدان می‌ماند

آیتی‌ام شده در شأن مَحبت نازل
چه عجب زانکه براندست مرا می‌خواند

دل ناصر که ز سوز غم تو دریا شد
در خروش آمد و چون آب سخن می‌راند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}