شمارهٔ ۴۲۲

غزلیات

شنیده‌ایم که عشاق مستقیم احوال
به درد هجر بمردند بر امید وصال

کسی به دور فرومایه دل چرا بندد
که دم به دم متغیر شود ز حال به حال

شب دراز دو چشمم خیال خواب ندید
که ره نبود در آن گوشه خواب را ز خیال

چو شمع تا به سحر سوختم بدان امید
که صبح وصل برآید ز مطلع اقبال

کنون که نوبت وصل است یار می‌گوید
که خیر باد، سفر می‌کنم، زهی اشکال

سمند عزم روان کرد و ما ز غایت جهل
هم از عقیلهٔ خود مانده پای‌بند عقال

گدای‌وار درآمد به کوی او ناصر
به گوش هوش شنید ندا که خذو تعال

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}