شمارهٔ ۴۲۸

غزلیات

به جان جملهٔ مردان که در صباح ازل
چو باد صبح روان شد ز جنبش اول

مرا ز غنچهٔ پرخون دل گلی بشکفت
که بوی عشق از او پر شده است درین دول

میان ما و تو چون موی در نمی‌گنجد
مرا ز تو نتواند برید تیغ اجل

بنای عالم اگر سر به سر خلل گیرد
وجود عشق نشد قابل فنا و خلل

به برج ابرویِ تو کوکبی سیاه دل است
مگر به خانهٔ برجیس آمده است زحل

حدیث لیلی و مجنون شده است افسانه
کنون ز عشق من و تو همی‌زنند مثل

بپرس عاقل دور از من آنچه می‌خواهی
که مشکلات کُتب‌ را به باده کردم حل

مجو معلم و واعظ به جز مغنی و چنگ
که هر دو راست ادا می‌کنند قول و عمل

خوش است مجلس رندان کز آب روشن خم
بشسته‌اند ز خود رنگ‌های زرق و حیل

مگو حکایت فردا، مکن شکایت دی
که مرد حال ز ماضی نگفت و مستقبل

قدم که در ره معشوق می‌نهد ناصر
چو ساق عرش مصون است از خطا و زلل

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}