شمارهٔ ۴۶۶

غزلیات

گر دم از عشق زنم، همدم جامی باشم
ور ز می توبه کنم، زاهد خامی باشم

زلف و خالی نبود رهزن صاحبنظران
بهر یک دانه چرا بستهٔ دامی باشم

راضی‌ام گر من درویش گدائی گردم
شاکرم گر من آزاد غلامی باشم

اثر شام فنا آمد و روزی پرسید
که روم بر سر کوی تو و شامی باشم

سر ازین دایره بیرون برم آخر تا چند
هر زمان جائی و هر شب به مقامی باشم

بکُش اینک سر و خنجر، رمقی هست هنوز
گر ازین در گذرم صید حرامی باشم

جامهٔ زهد به جامی بدهم چون ناصر
من بی‌ننگ اگر طالب نامی باشم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}