شمارهٔ ۵۳۵

غزلیات

در سرم سودای عشق است و جنون
وز جنون و عشق گشتم ذوفنون

درد حمله کرد و صبر از ما گریخت
عشق غالب گشت و عقل ما زبون

یک دهان دارم من و صد آه سرد
یک جگر دارم من و صد موج خون

دیگ سینه چون همی‌آید به جوش
آب گرم از دیده می‌آید برون

سوزم از گریه نمی‌میرد چه سود
آب از بیرون و آتش از درون

روز و شب دردیده نقش روی توست
اشک من ز آنروی آید لاله‌گون

سرگران شد ناصر از سودای عشق
زان بود دستش به زیر سر ستون

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}