شمارهٔ ۵۵۱

غزلیات

عکس جان گفتم لبش را، با دلم شد گفت و گو
خاک ره بودم ز اول، کرد اشکم رو به رو

از دهانش فاش کن راز وجودم یک به یک
وز تن من گوش کن اسرار زلفش مو به مو

اشک می‌آید ز چشمم، لاله می‌روید ز رخ
گل دمد آری، چو آب بخت ما آید به جو

آخر ای بدگو ازین بیهوده‌گوئی توبه کن
بیدلان را طعنه کم‌زن، عاشقان را بد مگو

دست من در دست ساقی باشد و می در سرم
گر فلک از ذره‌های خاک من سازد سبو

ای فلک یکدم به گرد مجلس ناصر مگرد
تا دمی یاری به یاری باده نوشد رو به رو

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}