شمارهٔ ۵۷۹

غزلیات

به دستان گر ز دست ما بجستی
به دست آرم دگر بارت به چُستی

نپرسیدی ز حال دردمندان
دل گم کردهٔ ما را بخستی

فشاندی زلف مشکین و چو زلفت
بسی دل‌های مسکین را شکستی

کمر بر موی بستی کاین میان است
دروغی زین میان‌ بر خویش بستی

چو خاک ره شدم در پای تو پست
مثل نشنیده‌ای مستی و پستی

صبا از ضعف در کار رسالت
کسالت می‌نماید سخت سستی

لب او خنده زد بر حال ناصر
نمود از نیستی یک ذره هستی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}