شمارهٔ ۵۹۹

غزلیات

مرا هر دم فزاید درد و داغی
که بوئی یابد از تو هر دماغی

چه خال است آن تو را بالای ابرو
کمان را چون گذر نبود به زاغی

بیا تا با رخ و زلفت نشینیم
شب تاریک در پیش چراغی

چنین قامت ندارد هیچ سروی
چنین سروی ندارد هیچ باغی

توئی گل، من نشسته بر سر خار
توئی لاله، مرا بر سینه داغی

ز دل خوناب چشم من رسول است
نباشد بر رسولان جز بلاغی

کجا روی تو بیند چشم ناصر
که از گریه نمی‌یابد فراغی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}