شمارهٔ ۲۰۱

غزلیات

با روی او مگو که ز گلزار فارغیم
کز هستی دو کون به یکبار فارغیم

ای شیخ شهر! دور ز انکار ما برو
اقرار کن به ما که ز انکار فارغیم

با نور و ظلمت رخ و زلفش الی الابد
از شمع آفتاب و شب تار فارغیم

اغیار نیست در ره وحدت اگر بود
بالله به جان یار ز اغیار فارغیم

ما را ز ماه روی تو هر ماه حاصل است
از هفته های هفت و شش و چار فارغیم

شمع رخت که مطلع انوار کبریاست
تا دیده شد ز مطلع انوار فارغیم

مست از شراب صافی میخانه مسیح
تا گشته ایم از می خمار فارغیم

سر دو کون چون ز رخت آشکار شد
از نکته های مخفی اسرار فارغیم

منصور گشت کام نسیمی به فضل حق
از ما بدار دست که از دار فارغیم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}