شمارهٔ ۲۷۷

غزلیات

گوهر دریای وحدت آدم است، ای آدمی
گر چو آدم سر اسما را بدانی آدمی

زنده باقی شو، ای سی و دو نطق لایزال
حاکم نطقی و نطق عیسی صاحب دمی

گر ببینی صورت خود را به چشم معرفت
روشنت گردد که هم جمشید و هم جامی جمی

جان اگر خوانم تو را، باشد بدین معنی درست
کز سر تحقیق می دانم که جان عالمی

گر هدایت یابی از «من عنده علم الکتاب »
آن سلیمانی که اسم اعظمش را خاتمی

رنگ نمرودی و فرعونی و دجالی چو رفت
هم خلیل و هم کلیم و هم مسیح مریمی

در رخ خوبان چو هست آیینه گیتی نما
صورت حق را به چشم سر بیین گر محرمی

از خیال بیش و کم فارغ شو و آسوده باش
تا به کی در فکر آن باشی که با بیش و کمی

کی شود روشن به خورشید رخش چشم کسی
کز محیط معرفت نابرده هرگز شبنمی

در بیابان تحیر واله و سرگشته اند
حیدری و احمدی و ژنده‌پوش و ادهمی

ای نسیمی! وقت آن شد کز دم روح القدس
نفخه ای از صور اسرافیل بر عالم دمی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}