شمارهٔ ۴۳۵

غزلیات

فتنه ی دور قمر زلف سحر پوش او
داغ دل آفتاب خال بناگوش او

خط و رخش جمع کرد سایه و خورشید را
آتش و آب حیات لعل قدح نوش او

بس که زمی برفروخت آینه ی عارضش
آتش یاقوت شد آب در گوش او

در دل من شور آن کاکل میگون مپرس
شیشه شکن بوده است باده سرجوش او

همچو خط مشکبار از اثر گریه ام
حرف وفا سبز شد از لب خاموش او

چون گل خورشید داغ زخم دل خسته را
مشرق خمیازه کرد حسرت آغوش او

این همه بیگانگی یاد ندارد کسی
صحبت نورس چرا گشت فراموش او

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}