شمارهٔ ۷۶

بخش دوم

یکی روز رفتم بگلگشت باغ
که از بلبل و گل بگیرم سراغ

بدیدم گرفته نهال گلی
بدستی صراحی بدستی ایاغ

صراحی ز غنچه ایاغش ز گل
وز ایندو هزاران شده تر دماغ

بخود گفتم این شاهدی بوده است
که دلها بسی کرد، چون لاله داغ

کنون شاخ و برگی دگربیش نیست
که گه بلبلش بشکند گاه زاغ

بهاران گلست و به دی خاربن
سحر هیزم مطبه و شب چراغ

چو حال همه عاقبت این بود
چه نور از همه به که گیرم فراغ

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}