شمارهٔ ۸۴

غزلیات

تنگ از بسکه شد زمانه ما
مردمی خاست از میانه ما

چون نشینم بزیر چرخ که هست
حلقه مار آشیانه ما

راحت از ما ز بس گریزان است
میرمد خواب از فسانه ما

لخت دل نامه و، ز داغش مهر
اشک ما، قاصد روانه ما

بس بود دود آه و آتش عشق
لاجورد و طلای خانه ما

دارد از اشک شمع سان پرچم
علم آه عاشقانه ما

خاکساریم و، همچو آب حیات
میخورد خاکمال دانه ما

میکند ترک مسجد و منبر
بشنود واعظ ار ترانه ما

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}