شمارهٔ ۴۶

غزلیات

با توسن خیال به هر سو شتافتیم
از دوست غیر، نام نشانی نیافتیم

دلبر نشسته در دل و ما بی‌خبر از او
بیهوده کوه و دشت و بیابان شتافتیم

گفتیم ترک صحبت ابنای روزگار
مردانه‌وار روی دل از جمله تافتیم

معلوم شد که میکده و خانقه یکی‌ست
این نکته را چو اصل حقیقت شکافتیم

شد عاقبت کفن به تن آن جامه‌ای که ما
از پود مهر و تار وفای تو بافتیم

یک ره عدم شدیم پس از مشرق وجود
خورشیدوار بر همه آفاق تافتیم

وحدت اگر چه در سخن سفته‌ای ولیک
کوتاه کن که قافیه دیگر نیافتیم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}