شمارهٔ ۱۶۶

غزلیات

المنةلله که شب هجر سر آمد
خورشید وصال از افق بخت برآمد

سد شکر که زنجیری زندان جدایی
از حبس فراق تو سلامت بدرآمد

شد نوبت دیدار و زدم کوس بشارت
یعنی که دعای سحری کارگر آمد

جان بود ز هجر تو مهیای هزیمت
این بود که ناگاه ز وصلت خبرآمد

بیخود شده بود از شعف وصل تو وحشی
زو درگذر ار او به درت دیرتر آمد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}