شمارهٔ ۲۵۲

غزلیات

بست زبان شِکوه‌ام، لب به سخن گشادنش
عذر عتاب گفتن و وعدهٔ وصل دادنش

بود جهان، جهان‌فریب، از پی جان مضطرب
آمدن و گذشتن و رفتن و ایستادنش

ناز دماند از زمین، فتنه فشاند از هوا
طرزِ خرام کردن و پا به زمین نهادنش

جذب محبتش کشد، هست بهانه‌ای و بس
این همه تند گشتن و در پی من فتادنش

وحشی اگر چنین بود، وضع زمانه بعد ازین
وای بر آن که باید از مادر دهر زادنش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}