شمارهٔ ۳۵۵

غزلیات

شد بی‌حساب کشور جانها خراب از او
ترک است و تندخو چه عجب بی حساب از او

پروانه یک زمان دگر زنده بیش نیست
ای شمع سرکشی مکن و رخ متاب از او

سر در نقاب خواب کش ای بلهوس که تو
بی‌یار زنده‌ای و نداری حجاب از او

تا پرده برگرفت ز ماه تمام خویش
رو زردی تمام کشید آفتاب از او

وحشی که نیم کشته به خون می‌تپد ز تو
با جان مگر برون رود این اضطراب از او

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}