بخش ۱۵ - صفت خبّاز

شهرآشوب کوچک

خباز کزو بود فغانم
زان حسن برشته سوخت جانم

عکس مژه اش به سنگ و سندان
جا کرده چو جای پنجه در نان

هر چشمه ی کار اوست بیشک
صد چشمه برنگ نان سنگک

کز دور نگاه صبر شورش
افروخته همچو دل تنورش

عشّاق به کوی آن پریوش
چون تخمه ی روی نان آتش

چون واکند آن بهار، دکان
سوزد به تنور لاله را نان

زان لطف و صفا که با گل اوست
پیداست هر آنچه در دل اوست

تمثال منش که در ضمیر است
باشد مویی که در خمیر است

چون شان عسل ز شهد آن رو
خود نان خورش است گُرده ی او

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}