بخش ۴۰ - صفت قنّاد

شهرآشوب کوچک

قنّاد که خون عاشقان خورد
از شیرینی، دل مرا بُرد

دارد دهنی جو نُقل پسته
شیرین وز گفتگوی بسته

مغزم ز خیال آن بت چین
چون کلّه ی قند گشته شیرین

شیرین شده، دیده، توی بر تو
چون قرص زرشک و قرص لیمو

دل از غم آن بت دو بُرجی
سُوراخ بود چو نان کُرجی

سرهاست بیادش از هوس پُر
چون کاسه ی شهد از مگس پُر

مغز من خسته را هوس خورد
این کلّه ی قند را مگس خورد

دل ار لب او شکست خود دید
چون شیشه که پُر نبات گردید

با یاد تو در دلم گره ها
چون پسته بود دورن حلوا

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}