بخش ۴۱ - صفت خیّاط

شهرآشوب کوچک

خیّاط پسر بگو چه ها کرد
پیراهن صبر من قبا کرد

چون، کز رگ من، ز تاب غم ها
گردیده گره گره سرا پا

صد چاک ز ناله شد دل من
چون موم ز رشته از کشیدن

از حسرت آن نگار گستاخ
انگشتانه ست دل ز سوراخ

در راه وصال او که دور است
رقصیدن سالکان ضرور است

این راه بریده پای مرتاض
از دست به هم زدن چو مقراض

رگ ها ز تنم ز ضعف هستی
ظاهر شده چون قبای شستی

دانم ز دلم که ریش گشته
از سینه خیال او گذشته

بر جا، مانده است در دل من
از بخیه نشان پای سوزن

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}