شمارهٔ ۱۱۳

غزلیات

حسن آن گوهر که عمانیش نیست
عشق آن دریا که پایانیش نیست

هر سری کاو خالیست از سر عشق
خانه ی باشد که بنیانش نیست

چشم عاشق گر نبارد سیل اشک
هست آن ابری که بارانیش نیست

حاجب سلطان عقلم جان بسوخت
عشق را نازم که دربانیش نیست

گرد هستی دامنت آلوده کرد
ای خوش آن رندی که دامانیش نیست

واجب آمد حلم با امکان صبر
آه از آن بیدل که امکانیش نیست

تا خم زلفش شد آشفته زدست
این سر شوریده سامانیش نیست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}