شمارهٔ ۴۱

غزلیات

جان بر لب است عاشق بخت آزمای را
دستورییی به خنده لب جانفزای را

خون مرا بریز و زخونابه وا رهان
خیریست، این بکن ز برای خدای را

گفتی به مهر و مه نگر و ترک من بگوی
این رو که داد مهر و مه خودنمای را؟

زان شوخ چون وفا طلبم من که بر درش
هرگز ز ننگ می نگرد این گدای را

واگشتی، ای صبا، چو بر آن کوی بگذری
آسیب بر چه می زنی آن بوسه جای را

مطرب، بزن رهی و مبین زهد من، از آنک
بر سبحه منست شرف چنگ و نای را

نازک مگوی ساعد خوبان که خرد کرد
چندین هزار بازوی زورآزمای را

ای دوست، عشق چون همه چشم است و گوش نیست
چه جای پند خسرو شوریده رای را

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}