غزل 42 | هنگام آشتی ست بت خشمناک را
هنگام آشتی ست بت خشمناک را
دل خوش کنیم لذت روحی فداک را
از خشم بود تا به سر ابرویش گره
من زان شکنجه ساخته بودم هلاک را
خوش وقت آنکه گفت مرا پای من ببوس
شرمنده وار بوسه زد این بنده خاک را
جانا، مبر ز بنده از این پس که بر درت
کرده ست پر زخون جگر صحن خاک را
بس کز برای آشتی چون تو جنگجوی
آورده ام شفیع شهیدان پاک را
چند از مژه اشارت لطفم، ندانی آنک
سوزن ستان بود جگر چاک چاک را
خوشنود اگر به جان شود آن دوست، خسروا
عاشق به خویش ره ندهد ترس و باک را
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}