شمارهٔ ۳۶۶

غزلیات

ترک من دی سخن به ره می‌گفت
هرکه رویش بدید، مه می‌گفت

او همی‌رفت و خلق در عقبش
وحده لاشریک له می‌گفت

دل به صد حیله می‌گریخت ز عشق
دل سخن از درون چه می‌گفت

غلغلی می‌شنیدم از دهنش
دیده از خویش صد گنه می‌گفت

دل خطش را زوال جان می‌خواند
نیم‌شب را زوالگه می‌گفت

گفتمش تیر می‌زنی بر دل
خنده می‌زد به ناز و نه می‌گفت

خسرو از دور همچو مدهوشان
نظری می‌فگند و وه می‌گفت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}