شمارهٔ ۸۴۱

غزلیات

رندان پاکباز که از خود بریده‌اند
در هرچه هست حسن دلارام دیده‌اند

خودبین نیند، زان همه چون چشم مرده‌اند
روشندلند، از آن همه چون نور دیده‌اند

چون رهروان ز منزل هستی گذشته‌اند
بی‌خویش رفته‌اند و به مقصد رسیده‌اند

آزاد گشته‌اند به کلی ز هردو کون
وز جان و دل غلامی جانان خریده‌اند

با غم نشسته‌اند وز شادی گذشته‌اند
از تن رمیده‌اند و به جان آرمیده‌اند

از گفتگوی نیک و بد خلق رسته‌اند
تا مرحبایی از لب دلبر شنیده‌اند

خسرو، چه گویی از خم ساقی، من کزان
جام از شراب ساقی وحدت کشیده‌اند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}